خرید بک لینک
واقعا توی ناحقی و ستمگری بعضیا می مونی! مخصوصا همونا که اینقدر قبولشون داری که گاهی به خودت میگی کاش مثل اون بشم! استاد آسیب شناسی روانی ام رو میگم. خیلی شخصیت خوب و دوست داشتنی ای داره ولی نمی دونم چرا موقع امتحانا یکم تعهداتشو فراموشش میشه! آخه چند تا از سوالا واقعا توی جزوه و کتابش نبود و بدترین قسمتش اینه که اشتباهشو قبول نمی کنه! بهش میگم بابا من سر کلاس بودم می دونم اینا رو نگفتی سر کلاس، تاکید داره ک نه من وقیقا یادمه که گفتم براتون! خدایا من کجا بکوبونم این سرمو؟ حالم رو گرفت خلاصه امروز. ولی می دونی وسط این بی عدالتی ها این می چسبه که بری سالن مطالعه برای امتحان بعدی بخونی و بغل دستیت بهت شوکولات تلخ 78 تعارف کنه و تو بگی شام خوردم و مسواک زدم نمی خوام ولی اصرار کنه که داری درس میخونی واست خوبه.خخخ فکر نمی کردم یه محبت کوچولو از طرف یه ترم اولی اینقدر سروتونین خونم رو ببره بالا. حالم خوبه ولی دلم تنگه. ♥ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۶ ساعت 23:59 توسط مریم:

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: دوشنبه 25 دی 1396 ساعت: 2:55

-اولین باری که نگاهمون بهم برخورد، سر کلاس روانشناسی اجتماعی بود. یه استاد باحال و خفن! که الان شده عزیزدل من.-اولین باری که باهاش حرف زدم، سر همون کلاس بود که خودمو معرفی کردم و گفتم قرار بود پزشکی قبول بشم! ولی به جاش آخرین رتبه ی کارناممو آوردم! -اولین باری که بیرون از دانشکده دیدمش، توی بهزیستی بود. روز جهانی اتیسم. سخنرانی داشت در مورد بچه هایی که اختلال ذهنی دارن. -اولین باری که چت کردیم، توی دایرکت اینستاگرام بود! اومد شمارشو داد که براش عکس های روز اتیسم رو بفرستم تو تلگرام.خخخ -اولین باری که تنهایی رودررو و مستقیم صحبت کردیم، بعد کلاس فیزیولوژیک بود،رفتیم تو حیاط دانشکده، در مورد دانشگاه های خارج و اینکه من چجوری برم خارج درس بخونم! حرف زدیم. -اولین باری که منو در حالت بی حالی دید!، روزی بود که باهاش کلاس داشتم و سرماخورده بودم، سرمو گذاشته بودم رو شونه ی بغل دستیم و سرم درد می کرد.شبش اومد پی وی گفت بهتر شدی؟ -اولین باری که براش هدیه گرفتم، کتاب زبان و تفکر بود! با خواسته ی خودش البته.خخخ -اولین باری که بهم گفت سرماخورده، گفتم آبلیمو و عسل بخور زود خوب میشی، گفت مثه مامان بزرگا...! -اولین باری که برام آهنگ فرستاد، یه آهنگ خارجی بود به نام Feeling. دقیقا توش می گفت I Love You.خخخخ -اولین آهنگی که من براش فرستادم، آهنگ همیشگی از شادمهر بود.(عاشششقم بمون همیشه...) -اولین بار

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: دوشنبه 25 دی 1396 ساعت: 2:55

همه خوب و نرمال به نظر می رسن، تا قبل اینکه بشناسیشون.

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 0:18

حالم خوب نبود. راستش یکم به راهی که میرم شک کردم یعنی بقیه سبب شدن که شک کنم شاید هم اونا به راهشون هنوز فکر نکردن که شک کنن. خسته و پژمرده بودم که یادم افتاد قراره مریم رو ببینم امروز اونم بعد یه هفته. دیدمش کلی بغلش کردم بوسش کردم و از همیشه حس می کردم بیشتر دلم براش تنگ شده. همه ی نگرانی هام رو فراموش کردم همه جی رو. راستش شاید بهش نگفتم ولی گاهی که از کل زندگی نا امید میشم و حس می کنم که یکی مث مریم رو دارم با خودم می گم خب درسته یه چیزایی سرجاش نیست ولی این که مریم رو دارم از همه چیز مهمتره و لذت بخش تر چه موفقیتی بزرگتر از داشتن تو. امیدوارم از شوخی هایی که کردم ناراحت نشده باشی راستش شاید هنوز زن ها رو دقیق نمی شناسم. منو ببخش ولی یادت باشه یه تار موت رو به تمام اونا نمی دم توی واقعیت. ♥ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی ۱۳۹۶ ساعت 21:44 توسط مجید:

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 0:18

با سلام خدمت تک تک خوانندگان محترم وبلاگمون.من که حالم خوووووووووبه خووووووووبه امیدوارم شما حالتون بهتر از من باشه. با خودم قرار گذاشته بودم حالم که خوب شد بیام اینجا و بنویسم.دلیلش چیه اونوقت؟ دیشب مجید رو بعد چهار روز دیدم(که اندازه ی چهار هفته گذشته بود) البته باید عرض کنم که یه بحث نزدیک به دعوا هم داشتیم! ولی شاید به جرات می تونم بگم که دعوا با مجیدم از جمله دوست داشتنی ترین دعواهاست.هرچند وقتی گفت من الان کاملا جدی ام، منم کاملا ترسیدم! خب البته حق با اون بود ولی منم یکم استرس و نگرانی داشتم واسه همین شاید بدترش می کردم. پیاده شدیم رفتیم با هم سرامیک نگاه کردیم برای دفتر آقای مدیر...عاشق تحقیقاتشم قبل خرید...نقطه مقابل من! دیشب شب یلدا هم بود...دیشب خیلی حیف بود...دیشب ناعادلانه بود...نمی تونستیم کنار هم باشیم تا ازون یه دقیقه بیشتره لذت ببریم. بدون مجید دیگه احوال زندگیم مراد دل نیست. وابسته ات شدم لعنتی، یه کاری کن...

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: يکشنبه 3 دی 1396 ساعت: 14:11

صفحه بندی